تبليغاتX
تو را من دوست میدارم ...

تو را من دوست میدارم ...

تنهائی من ...

به نام یگانه معشوق زندگیم
بوی یک دریا پر از مه می آید
 
گویا به تنهایی لایق ترم . حق من همان تنهایی کهنه ایست که تو گرفتی و گویا حال پس می دهی .
شاید بهتر باشد پس بگیرم . نمی دانم... همان تنهایی کهنه که هیچ کس نفهمید  توهم هرگز نفهمیدی .
ناگاه آمدی به ستاره ی من  و من به ستاره ام هیچ کس را  راه نمی دادم . در آسمان من همه خوبند ، حتی بدها . در آسمان من جای تمام آدمهای هستی به یک اندازه هست.  اما بر ستاره ام  نه . و تو بی حریم پا گذاشتی به ستاره ی من و من انگار مسخ شدم  ، مست شدم .  و گاهی می شد حتی  که از ستاره ام بیرون شوم تا جای تو تنگ نباشد .
ومن همان من تنها همان من خودخواه.... با توبی حریم شدم . بی دیوار ، بی سایه ، و تمام ستاره ی کوچکم را با تو قسمت کردم و دیگر ...
تمام آدمکهای آسمانم را ندیدم . اما گویا دارم از ستاره ام می افتم . انگار   باید دوباره من باشم و یک ستاره تنهایی.... من باشم و
 تنها ...
این را تقدیم می کنم به تنها صدف دریای دلم که به بی کرانگی اقیانوس عشق دوستش دارم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 4:41 PM  توسط فاطمه  | 

سلام

سلام دوستای خوبم

عزیزان من خیلی دلم براتون تنگ شده بود ، آخه خیلی وقته بهتون سر نزدم . باید بگم واقعاً متاًسفم .

من همتون رو دوست دارم اما بعضی مشکلات هست که آدمارو از هم دور می کنه ، اما این مائیم که نباید بزاریم که مشکلات به ما غلبه کنه .

امیدوارم من هم توی این امر یعنی مبارزه با مشکلات موفق بوده باشم .

از همگی به خاطر تمام خوبیهاتون ممنون و متشکرم .

دوستتون دارم و سعی میکنم هر چه زودتر با یه پست عالی برگردم

تا بعد .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 8:30 AM  توسط فاطمه  | 

یاد تو

برگ ریزان خزان

بی رنگی خورشید

لرزش اندام رنجور درختان

روزهای سرد و کوتاه زمستان

باد بی پایان

مرا یاد آور غمهاست

غم دیروز                   غم امروز                                غم فردا

درون سینه ام از چار فصل عشق

جز پائیز فصلی نیست

درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست

و تنها یاد تو در خاطرم

خورشید شادیهاست .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 5:9 PM  توسط فاطمه  | 

عشق

 

نیاید عاشق شد باید دیگران را دوست داشت و تو چه خوب این را فهمیدی .

(دکتر شریعتی)

 

آئینه را ببوس تا تو را بوسیده باشد ، سهم من را تا محرم شدن در صندوقچه قلبت به امانت

بگذار ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:42 AM  توسط فاطمه  | 

دوستت دارم ...

شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن

يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن

شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون

يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن

شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن

زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن

به ديدن مهتاب شب رفتن و براي لحظه اي ستاره شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در اسمان خروشان شدن

همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن

عشق من دوستت دارم

اندازه قلبم دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:28 AM  توسط فاطمه  | 

سال نو مبارک

سال نو را پیشاپیش به همه دوستانم و بچه های خوب کافی نت جم تبریک میگم و واسه همشون

آرزوی خوشبختی و سرافرازی دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:24 AM  توسط فاطمه  | 

با من بمان

دستهایم را به تلاطم دریا می بخشم ، 

چشمهایم را به درخشش ستاره ها و دلم را به ماهیان کوچک دریا می سپارم و قلبم را به دشتها واگذار می کنم و شعرهایم را به تو که دوستت دارم .

من جلوه هستی را در نیمه چشمانت دیدم تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم ، صبورانه سوختم و ساختم .

با من بمان ،

با من بمان تا سرود عشق را با عشق بسازیم .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 1:8 PM  توسط فاطمه  | 

روح فردا شاد است ...

قلب من نورانی است

حسرتم پنهانی است

با خودم می گویم :

این همه نادانی آخرش ویرانی است

چشم من پرواز است

بال من آغاز است

نقطه اوج کجاست ؟

من فرود عشقم

و کدامین عاشق ، همره این ره بی فرجام است

ز پریشانی این بد مستی

طلب هوشیاری از کجا باید کرد ؟

بس دگر این همه خار و خس بی مهری

بس این همه بد مستی ها

لحظه ها پایانی است

آخر ویرانی است

روح فردا شاد است

عشق زیبا یاد است

و تمام لکه های تردید

بر تن سبز نجابت فردا

پاک و عاری بشود

گر تو عاقل باشی

روح فردا شاد است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 4:2 PM  توسط فاطمه  | 

راههای بدست آوردن آرامش

  آرامش ذهنی

 

هر كه هستيد و هر كجا زندگي مي كنيد، آرامش را به زندگي خويش دعوت كنيد و آن را در ذهن خود جايگزين سازيد.

اگر كلام و رفتار شما قرين آرامش باشد، بدون شك اين ويژگي به دنياي اطراف شما نيزسرايت خواهد كرد. به خاطر داشته باشيد براي رسيدن به اين وضعيت، لازم است برخي قابليت هاي و يژه را در خود پرورش دهيد و شرايط خاصي را در زندگي خويش ايجاد نماييد. رعايت نكات زير مقدماتي است كه به شما كمك مي كند در اين مسير گام برداريد:

 

1)  ياد بگيريد كه گاه مسائل را رها سازيد.

بدين معنا كه به هر مسئله اي دائما گره نخوريد. وقتي هميشه و همه جا در فكر مسائل خود هستيد و به مرور آنها مي پردازيد، در واقع هميشه بار اضافه اي را با خود حمل مي كنيد كه اين خود سبب ايجاد اضطراب و استرس درشما مي گردد. بياموزيد كه با يك ذهن رها و آزاد زندگي كنيد. اين امر به شما كمك مي كند كه با هر محرك كوچك و يا مانع جزئي آشفته نشويد.

 

2) به خود و خداي خود ايمان داشته باشيد.

اگر به خود و خداي خود ايمان داشته باشيد، به راحتي از عهده مشكلات زندگي برخواهيد آمد و ثابت قدم و مطمئن در راه رسيدن به اهداف خود گام خواهيد برداشت.

 

3) مثبت انديش باشيد.

اگر ديدگاه مثبت انديشي نداشته باشيد، همه چيز مي تواند بي فايده و بي ثمر باشد. داشتن نگرش مثبت و اميد، بهترين سلاح در مقابل ترس و اضطراب است.

 

4) نسبت به انتظارات و برنامه ريزي هاي خود واقع بين و منطقي باشيد.

توانايي هاي خود را در موقعيت هاي خاص بشناسيد و نسبت به عدم توانايي ها و ضعف هاي خود واقع بين باشيد. هرچقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگي منطقي تر باشد، به آرامش بيشتري دست خواهيد يافت.

  

5) نسبت به انسان ها، عشق بي قيد و شرط خود را نثار كنيد.

شما مي توانيد از دوستان، هم اتاقي ها و هم كلاسي هاي خود شروع كنيد. ياد بگيريد كه آنها را بدون قيد و شرط  دوست بداريد، درمقابل ضعف هاي آنها صبور باشيد وخطاها و اهمال كاري هايشان را ببخشيد. هر چقدر نسبت به ديگران بخشش بيشتري داشته باشيد احساس شادي و خرسندي بيشتري را تجربه خواهيد كرد.

 

6) معناي فداكاري را لمس كنيد.

دست بخشش داشته باشيد ولي انتظار بازگشت نداشته باشيد. ديگران را به شيوه خودشان خوشحال كنيد. به افراد بي پناه ، يتيم و فقير كمك كنيد. براي آنهايي كه خواهان ياري شما هستند پشت و پناه باشيد و بدون  آنكه منتي بر آنها نهيد تكيه گاهشان باشيد. هرچقدر بيشتر ببخشاييد، از الزامات و قيد و بندها بيشتر رها خواهيد شد.

 

7) افكار خود را بازسازي كنيد.

در افكار و عقايد خويش نسبت به شخص خود، بازنگري كنيد. بياموزيد در مقابل خويشتن صبور باشيد و ارزشها، استعدادها و مهارت هاي خود را ارج نهيد. خود را بدون هيچ قيد و شرطي دوست بداريد. هرگونه ترس و ترديد غيرمنطقي كه در مورد خود داريد، كنار بگذاريد. اگرديدگاه مثبت و سالمي را در مورد خود داشته باشيد ياد خواهيد گرفت كه خود را بدون قيد و شرط قبول داشته باشيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:33 AM  توسط فاطمه  | 

بگذشته ها

دیدمش امروز آن دیرینه یارم را دریغ

از نگاهش نقش مهر و مهربانی رفته بود

بی تفاوت ، سرد و آرام و خموشش هر نگاه

گوئیا نقش وفا را از دل خود رفته بود

گفتمش آیا نمی آری به یاد ای خوب من ؟

روزگاری مهر ما چون غنچه ای بشکفته بود

گر چه صد افسانه می گفتیم ما با هر نگاه

باز هم در جانمان صد قصه ناگفته بود

گفتم و در پیش چشمش زنده کردم خاطرات

خاطراتی را که عشقی در نهان بنهفته بود

ای دریغا در جوابم پاسخی بس تلخ گفت

او که روزی قصه ای شیرین ز مهرش گفته بود

گفت با من آه بس کن دیگر از بگذشته ها

داستان عشق ما آتشفشانی خفته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:42 AM  توسط فاطمه  | 

طوفان

آن نسیمی کز خیالت یک شبی بر دل گذشت

حالیا گشته است طوفانی و غوغا می کند

می ستیزد با هر آنچه غیر تو در سینه است

عاقبت رسوائیم را او تماشا می کند

هر شبی گویم سحرگه وارهم از این خیال

دل نمی خواهد رهایی را و فردا می کند

موجی از یادت دمادم با من است ای نازنین

بی قرارم شوق دیدارت چو دریا می کند

هر نگاهت شعله ای بر خرمن جان و تنم

این دل سرکش هم از آتش نه پروا می کند

در کشاکش با دلم بسیار می گویم سخن

ناشنیده پند من نام تو نجوا می کند

همچو مجنون در رهی افتاده ام بی انتها

گر چه عشقت با دلم کار مسیحا می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:29 AM  توسط فاطمه  | 

حباب و سراب

ای دریغا به هر که دل بستم

دیدم آخر تهی حبابی بود

کام تشنه ی نگشته سیرابم

ز آنچه بود و همه سرابی بود

عشق در خاطرم تو گوئی باغ

لیک باغی به دشت خوابی بود

دل به هر کس نشان الفت داد

دیده گفتا که ناصوابی بود

بی ستاره شب سیاهم را

گر چه نوری گه از شهابی بود

لیک چون حاصلی که این دریا

چشم در راه ماهتابی بود

لحظه ها پر شتاب و سرکش و عمر

در جوانی چو موج آبی بود

حاصل مانده دیگرش گو چیست؟

تیره دردی هم از شرابی بود

فصل خواب کتاب کوتاه است

باقیش حسرت شبابی بود  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:40 AM  توسط فاطمه  | 

جواب تو ...

سلام فرهاد جان

ممنون که به یادم بودی و به کلبه ی حقیرم سر زدی ، نوشته های تو همه به دست خودم می رسه البته دوستایی که به وب من سر میزنن هم  ، اونارو می خونن اگه میخوای واسه خودم مطلب بنویسی از طریق همین وبلاگم بفرست . ممنون میشم

درسته که دیگه با آیدی هام کار نمی کنم اما به یاد همه ی دوستام هستم و همشون رو دوست دارم

فرهاد جان دوباره بهم سر بزن

خوشحال میشم

بازم میگم ممنون

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 6:22 PM  توسط فاطمه  | 

دلم می خواست ...

دلم می خواست : دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست : مردم در همه احوال با هم آشتی بودند .

طمع در مال یکدیگر نمی کردند .

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند .

مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند ،

ازین خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز می کردند ،

چو کفتاران خون آشام ، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:14 AM  توسط فاطمه  | 

قصه من

هنوز تو قصه های من هر آدمی یه آدمه

گل رو نمی فروشن به هم ، گل مثل قلب آدمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 4:35 PM  توسط فاطمه  | 

فرصت

امروز روزی است متفاوت از روزهای دیگر، لحظه ای که میتوانی مملو از زندگی شوی . گنجینه هایی برای گشودن  در دست داری ، فرصتی برای تجربه ی زندگی واقعی پیدا شده است .

اگر در پی قضاوت در مورد امروز هستی ، بدون شک در اشتباهی ، اما اگر امروز را به خاطر آنچه که به واقع هست بپذیری ، آن را سرشار از خوشبختی خواهی یافت اگر بی آنکه تلاش کرده باشی منتظر یک موقعیت عالی هستی ، همچنان منتظر خواهی ماند ، بی آنکه چیزی به دست بیاوری . اما اگر نهایت استفاده را ازاین لحظه و این مکان ببری به راستی زندگی پر باری خواهی داشت تو در این لحظه و این مکان هستی و میتوانی کاری شگرف و منحصر به فرد انجام دهی .

یبا و با تمام وجود به نیازها و آرزوهایت که دور از دسترس هستند بیندیش خواهی دید که آنها را در همین جا می یابی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 4:22 PM  توسط فاطمه  | 

جدایی

وقتی که بین عاشقا حرف جدایی پیش میاد

از این همه خوبی آدم / فقط یادش بدیش میاد

اینجاست که اشک جاری میشه

گریش گرفتاری میشه

دلی که آزرده شده / فکر دل آزاری میشه

بیا برگرد تا از عشقت نمردم / دارم میمیرم از بس غصه خوردم

جدایی خیلی سخته / یه روزش چند تا روزه

آدم دلش میگیره / آدم دلش میسوزه

جدایی درد و غمه / روزای پر ماتمه /  یه روز دو روز نداره / یه لحظش یک عالمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 3:37 PM  توسط فاطمه  | 

باران

وای باران ، باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:46 PM  توسط فاطمه  | 

سلام دوباره

سلام

دوباره سلام

من می خوام از همه ی دوستام تشکر کنم ، از کسائی که به کلبه حقیر من سر میزنن و با نظرات آبیشون اونو روشنائی می بخشن . فقط میتونم بگم از همشون ممنونم از جمال ، مهرداد و مرتضی هم کمال تشکر رو دارم.

ممنونم دوستان

انشاالله که بتونم جبران کنم .

با آرزوی موفقیت برای همگی دوستان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:13 AM  توسط فاطمه  | 

کو محبت؟

نشان گنج سعادت،گرفتی از همه ای جان

چرا چرا نگرفتی ز دل، سراغ محبت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:8 AM  توسط فاطمه  |